|
پس
از هوشنگ
معین زاده مقدمه
: در
سال 1375 چند ماه
قبل از
انتشار کتاب«خیام
و آن دروغ
دلاویز!»بر
مبنای
مطالعات و
پژوهش هایی
که برای
شناخت هر چه
بیشتر«حکیم
عمر خیام»انجام
داده بودم،،
رساله ای
تهیه کردم با
عنوان«نگاهی
نو به افکار و
اندیشه های
خیام»، و آنرا
به زنده یاد
اسماعیل پور
والی سپردم
که در روزگار
نو منتشر کند.
هنوز این
رساله به چاپ
نرسیده بود
که کتاب«خیام
و آن دروغ
دلاویز!»منتشر
شد،
واسماعیل
پور والی این
نوشته را با
مقدمه
کوتاهی در
معرفی کتاب«خیام
و آن دروغ
دلاویز!»در
شماره مسلسل 185
روزگار نو
چاپ کرد. من در
این رساله،
ضمن بررسی
اوضاع و
احوال
سیاسی،
اجتماعی و
فرهنگی زمان
خیام و افکار
و اندیشه های
او، پیام
کوتاهی نیز
به شرح زیر به
هم
میهنانمان
داده بودم:
-« فکر
می کنم زمان
آن فرا رسیده
است که پیران
قوم و
فرزانگان
ایران با
دیدی نو،
افکار و
اندیشه های
خیام را باز
بینی کنند،
او را به گونه
ای که بوده
است، از نو
بشناسند و به
مردم ایران و
جهان
بشناسانند». واقعیت
اینست که من
این پیام را
زمانی به هم
میهنانمان
عرضه کردم که
با شادی تمام
شاهد تلاش
های صمیمانه
بسیاری از
ایرانیان
خارج از کشور
برای
شناساندن
فرهنگ و ادب
ایران به
جهانیان
بودم.
فرزانگانی
که می
کوشیدند از
یک طرف به گوش
مردمان
کشورهایی که
میزبانشان
بودند
برسانند که
آنان از بد
حادثه به
کشورهای
دیگر پناه
آورده اند. از
سوی دیگر می
خواستند به
مردم جهان
نشان دهند که
آنها از
سرزمینی
آمده اند که
چند هزار سال
پیشینه
فرهنگی دارد
و پدرانشان
از نخستین
مشعلداران
تمدن بشری
بودند. این
فرزانگان
جان به در
برده از
سیطره حکومت
جهل و جنون
قرون وسطایی (آخوندها)،
هر یک گوشه
هایی از پرده
هایی که بر
سیمای فرهنگ
ایران کشیده
شده است،
بالا میزدند
و چهره های
تابناک
سرفرازان
سرزمین خود
را به با غرور
و سربلندی به
جهانیان
عرضه می
کردند. تا این
مردمان
نپندارند که
آنها نیز
مانند
بسیاری از
مردمان ملل
دیگر دل از سر
زمین نیاکان
خود بر کنده و
به دنبال
رفاه و آسایش
و بهره مندی
از مزایای
تمدن و فرهنگ
دیگران آمده
اند.. از
نمونه های
بسیار
ارزنده این
تلاش ها،
کوششی بود
برای بهتر
شناساندن «مولانا
جلال الدین
بلخی»که
امروزه به
همت همین
هموطنان
فرهیخته ما
جایگاه ویژه
ای در جهان
پیدا کرده
است. جایگاهی
که به حق
شایسته این
عارف و شاعر
نامدار ماست.
قصد
من از آن
پیام، این
بود که
اینگونه
تلاش های
ارزنده را
رها نکنیم و
بکوشیم
بزرگان دیگر
سرزمینمان،
مانند«حکیم
عمر خیام»را
نیز به
جهانیان
بشناسانیم،
و این حکیم بی
همتا را نیز
در جایگاهی
که در شأن و
منزلت اوست
بنشانیم. و
سپس به دنبال
شناساندن
سایر مفاخر
علمی و
فرهنگی خود
بپردازیم. اگر چه
هم
میهنانمان
آنطور که
برای عارف و
شاعر بزرگ ما«مولانا»همت
به خرج
دادند، در
باره حکیم
عمر خیام،
این دانشمند
و اندیشمند
بزرگوار
چندان کار
اساسی انجام
ندادند، با
این حال من به
سهم خود و به
قدر بضاعت
اندکم،
کوشیده ام و
هنوز هم می
کوشم تا در
تاریکی های
گذشته هر
نکته تازه ای
در باره این
حکیم بلند
پایه می
یابم، به دست
اهل نظر
بسپارم. با
این امید که
شاید این
تلاش های
اندک، قدمی
باشد برای
شناخت بیشتر
این حکیم
گرانقدر و
جایگاه رفیع
او. در
راستای همین
تلاشها، پس
از کتاب«خیام
و آن دروغ
دلاویز!»که با
تکیه بر
زمینه های
فلسفی
رباعیات
خیام تهیه
دیده بودم،
در کتاب«بشارت،
خدا به
زادگاهش باز
می گردد»، نیز
وقتی همراه
با نماد عقل(شیطان)،
گذرم در
سرزمین
روشنایی(آنسوی
سراب) به مجلس
این حکیم
بزرگوار می
افتد، از
زبان او به
نکاتی اشاره
می کنم که تا
کنون توجه
چندانی
بدانها نشده
است. از جمله
اینکه می
گوید : -«ما
با همان
رباعیات
معدود، جوهر
اندیشه های
فلسفی خود را
مطرح کرده
ایم، و چنین
بود که بعد از
ما این
رباعیات،
مکتب خاص
فلسفی خود را
پیدا کرد، تا
جایی که
نسلهای بعد
از ما بی آنکه
حتی توجه
داشته باشند
که پا به عرصه
فلسفه
گذاشته اند، این
رباعیات را
زیر بنای فکر
و اندیشه خود
قرار دادند...» و اضافه
می کند که : - «اهمیت
یک فیلسوف و
ارزش دستگاه
فلسفی او
منوط به آنست
که دیگران در
باره اش
بیاندیشند و
حاصل اندیشه
های خود را
عرضه کنند.
این همانست
که قرنها با
رباعیاتی که
ما سروده ایم
انجام می شود.... و،
در پایان نیز
می افزاید : - «شاید
پایگاه ما در
حوزهٌ فلسفه
به جایگاه
استادمان
شیخ الرئیس و
دیگران
نرسد، اما
این نكته را
نادیده
نگیرید كه ما
فلسفه را بی
آنكه نامی از
آن برده
باشیم در
قالب شعر (رباعیات)
به
میان مردم
برده
ایم.» واقعیت
اینست که
خیام
همانگونه که
از زبان او
گفته می شود،
در حدود نه
سده پیش با
رندی خاص،
اندیشه
فلسفی خود را
در قالب
رباعیات تا
پائین ترین
قشرهای
جامعه ما
پراکنده و
مردم را نسبت
به مقولات
نقلی حاکم بر
جامعه به شک و
تردید و تفکر
فلسفی
واداشته است.
کار
ارزشمندی که
کمتر
فیلسوفی به
آن دست
یازیده است. سکوت
مرموز و
طولانی در
باره اندیشه
های فلسفی
خیام تا یک
قرن اخیر،
خود
نمایانگر
ترس
دکانداران
دینی(شریعتمداران)
از تأثیر
مثبت افکار و
اندیشه های
خیام در میان
قشرهای
مختلف مردم
بود. اگر
فیتز جرالد
در غرب و
بزرگانی
مانند صادق
هدایت و ذکاء
الملک فروغی
و علی دشتی در
ایران، به
زنده کردن
نام خیام نمی
پرداختند،
چه بسا همین
شهرتی که این
حکیم پیدا
کرده است نیز
به دست نمی
آمد. و او نیز
تنها به
عنوان یک
ریاضیدان و
منجم«عرب»و در
بهترین
شرایط«اسلامی»در
گرد و خاک
زمانه پنهان
میماند. در
اینجا، من
بار دیگر و
این بار به
جای نسل
کهنسال
ایرانی که
بسیاری از
آنها دانش و
معرفت لازم و
کافی برای
بازبینی
افکار و
اندیشه های
خیام را
دارند، از
جوانان
پژوهشگر
ایرانی می
خواهم که با
امکانات
فراوانی که
هم اکنون در
عرصه تحقیق و
پژوهش در
دسترس
جویندگان
قرار دارد،
بکوشند و این
حکیم
گرانقدرمان
را چنانکه
بوده
بشناسند و به
دیگران و
بویژه به
جهانیان
بشناسانند. به
منظور آگاهی
از تلاشهای
اندکی که من
برای شناخت و
شناساندن
خیام انجام
داده ام،
رساله «نگاهی
نو به افکار و
اندیشه های
خیام»و بخشی
از کتاب«بشارت،
خدا به
زادگاهش باز
می گردد»که
اختصاص به
مجلس خیام و
سخنان او
دارد،
ارمغان
دوستداران
این حکیم
فرزانه می
دارم، تا سر
آغازی باشد
برای پژوهش
پژوهشگران
عزیز ایرانی
و نقطه حرکتی
برای
شناساندن
فرهنگ
سالاران سر
فراز ایرانی
به جهانیان. پاریس
اوت 2006 - هوشنگ
معین زاده نگاهى
نو به افكار و
اندیشه هاى
خیام
نهصد
سال پیش در
اوج تركتازى
تركان
مسلمان و
میدان دارى
توأم با
تعصب و خشونت
بى حد محدثان
و فقیهان، در
یکى از مراكز
عالِم پرور
سر زمین ما
بذر مكتب
وفلسفه اى
افشانده شد كه
با تمام
گستردگى و
كثرت
پیروانش، هیچگاه
به نام یک
مكتب فلسفی
خاص
خوانده نشد و
در قالب هیچ
یک از سیستم
های شناخته
شده
فلسفى نیز
ثبت نگردید. سخن
از مکتب
خیام
است و فلسفه
اى كه او از پایه
گذاران آن
بود. از
آغاز نفوذ
اسلام در
ایران، مردم
این سرزمین
مبارزات
دامنه دار
خود را در
ابعاد
گوناگون و در زمینه
هاى مختلف بر
ضد اعراب و
آئین تحمیلی
آنان آغاز
كردند. از
جمله اینكه،
از دل اسلام
صدها فرقه و
مكتب و مذهب
بیرون کشیدند كه
تعدادى از
آنها هنوز هم
با سخت جانى
ادامه
حیات می
دهند. فرق و
مكاتب و
مذاهبی نظیر؛
خوارج،
قدریه،
معتزله،
زیدیه،
كیسانیه
جبریه،
اشعریه،
مرجئه،
ضراریه،
كرامیه،
باقریه، باطنیه،
جعفریه،
موسویه،
شیطانیه،
حازمیه،
نظامیه،
وهابیه،
علویه،
شعوبیه،
اسماعیلیه،
صوفیه،
شیعى، سنى و...غیره
ازآن جمله
اند. در میان
این فرق
و مكاتب، دو
مكتب عمده
اهل تقیه،
یعنى
اسماعیلیه(باطنیه) و
تصوف از
مكاتبى
بودند كه در
باطن مخالف
اسلام بودند، اما
در ظاهر با
پذیرش احكام
دینی آنان، خود
را از زمره
مسلمانان
قلمداد مى
كردند تا با
این تمهید
بتوانند
فضائى براى
تنفس به دست
آورند. دو مكتب
دیگر، زندقه(مانوی
و مزدکی) و
خیامى،
گاهی به صورت
علنی و زمانی
به گونه
پنهانی افكار
و اندیشه هاى
خود را عنوان
مى كردند. از
عجایب
روزگار،
اینكه، این
چهار مكتب
یاد شده
داراى ویژگى
هاى مشتركى
نیز بودند. در
مكتب تقیه،
اسماعیلیه و
تصوف، اولى
به خشونت و
مبارزه
مسلحانه
متوسل شد و در
میدانهاى
نبرد به زور
آزمائى
پرداخت و
سرانجام در
برابر سیل
خروشان و
وحشیانه
مغول تاب
نیاورد و از
صحنه بیرون
رفت. در
حالیکه دومى
چون به ظاهر
گوشه عزلت
گرفته، به
خانقاه پناه
برده و قناعت
و زهد و بى
نیازى و ...پیشه
خود كرده
بود، همچنان
زنده و
ماندگار
ماند. دو مكتب
دیگر نیز،
چنین بودند،
اولى زندقه،
به خشونت و
جنگ و جدال
افتاد و از
میان رفت،
اما پیروان
مكتب خیام،
رو به میخانه
آوردند و در
سایه پیر
مغان، به جام
شراب و مجلس ساز
و آواز
و دست
افشانی و پا
كوبى پناه
بردند و
پایدار
ماندند و
بدین گونه زندقه
مثل
اسماعیلیه
از میان رفت
اما مکتب
و اندیشه
خیامى همچون
تصوف تا
امروز زنده و
برقرار
مانده است. ـ مكتب
نخستین یعنی
اسماعیلیه،
در ابتدا
با توسل به
فاطمیون مصر(که
خود آنها نیز
پرداخته
ایرانیان
بودند)، به
بهانه پیروى
از مكتب هفت
امامى(محمد
پسر
اسماعیل،
پسر جعفر
صادق)، به تبلیغ
خلفای فاطمی
پرداختند.
اما به محض
اینکه قدرت
یافتند، راه
خود را از
آنان جدا ساخته
و«خود
كردند، آنچه
كردند». پیروان
این مكتب،
اگر چه به
ظاهر احكام
اسلام را
رعایت مى
كردند، ولى
در باطن و در
جمع احباب و
اصحاب مومن
خویش به هیچ
یک از اصول
اسلام پاى
بند نبودند.
تا اینكه،«على
ذكره السلام»سومین
پیشواى روشن
ضمیر و حقیقت
بین این مكتب
با شجاعت و
شهامت بى
نظیرى خود را
امام زمان
نامید و پرده
ها را کنار زد
و گفت : - «به
اقتضاى عقل
شریف مكلفم،
اذعان كنم كه
عالم قدیم
است و زمان
نامتناهى،
بهشت و دوزخ
یک امر خیالى
و موهوم است...
امروز، من
تكالیف
شرعیه را در
خصوص حقوق
الله به طور
كلى از گردن
شما ساقط
كردم. پس از
این آزاد
هستید و از
اوامر و
نواهى در
خصوص حقوق
الله بالمره
فارغ بالید.
علم تحصیل
كنید و
نیکوكار
شوید و از
نعمات
دنیویه در
حیات پنج
روزه خود
بهره یابید...
به خیالات
فاسد و عقاید
ابلهانه خود
را مقید
مكنید.. جماعت
طایفه اناث
را در حبس و
حجاب نگاه
داشتن را ظلم
توصیف كرد و
زیاده از یک
زن گرفتن را
غدغن نمود».
او
بدین وسیله
ماهیت واقعى
مذهب
اسماعیلیه
را آشكار كرد. مكتب
زندقه، چه
خرم دینان و
چه سپید
جامگان، و چه
سایر فرقه
ها،
تكلیفشان از
اول معلوم
بود. اینان
پیروان
ادیان ایران
باستان، به خصوص
مكتب
مانی و مزدك
بودند و
هدفشان
بیرون راندن
اعراب و آئین
اسلام از
سرزمین
ایران
بود. از
اینرو، گاهی
بدون ترس و
واهمه و
زمانی به
دستاویز
تقیه، كیش
و آئین خود را
آشکار مى
كردند، و نیز با
تكیه بر
افتخارات
گذشته میهن
خود در
میدانهاى
نبرد به
رویاروئى با غارتگران
عرب مى رفتند.. پیروان
مكتب تصوف،
با آویختن به
فلسفه وحدت
وجود، عملاً
و علناً از
اصول دین
اسلام«توحید»
بیرون رفتند، و
از جرگه
مسلمانان
خارج شده و از
دید آنان
لامذهب به شمار
آمدند.
زیرا،
هنگامی که
مكتبى منكر
یگانگى خدا و
منکر صفات وی
مى شود، چنین
مكتبى در
ردیف مکاتبی
محسوب می
شوند که از
دین اسلام
خارج اند.
راه تصوف،
به عقیده همه
آنهائیکه
درك و بینش
فلسفى
دارند، از
ادیان
توحیدى
جداست. همه آن
حكایتهایی
كه متصوفه برای
تبرئه خود عنوان
مىكنند، و
شاخه ها و شعبه
های
گوناگونی
همچون تصوف
اسلامى،
تصوف شیعه و تصوف
سنى
و غیره که به
وجود آورده
اند، همه
بهانه هائى
براى سرپوش
نهادن بر
ماهیت اصلی
این
مكتب و فلسفه
است.
پایه
گذاران تصوف به
جهت حفظ و بقای
مكتب خود تا
آنجا در خدعه
کردن و تقیه نمودن
پیش
رفتند كه بعضى
فرقه های، سلسله
خود را به
پیغمبر
اسلام و بعضی دیگر به
عمر و ابوبكر
و على و
غیره منتسب
كردند. فرقه
هایی نیز براى
فریب
شیعیان، به
جعلیانی دست
زدند که با
هیچ معیاری
قابل پذیرش
نمی باشد.
آنها بی توجه
به واقعیت
های مسلم، امام
محمد باقر و
امام جعفر
صادق و اما
رضا را از
اقطاب
دراویش به
شمار آورده
اند، و
به جعلیاتی
از قبیل
داستان اویس
قرنى و خرقه
گرفتنش از
على، یا
بایزید
بسطامى و تلمذ
او در
محضر جعفر
صادق و معروف
كرخى و
مسلمان شدنش به
دست علی
ابن موسی (رضا) و
غیره دست زده
اند، تا
فرقه های خود
را گزند
متشرعین
نجات دهند. حال اگر
كسى از
آنان بپرسد :
درویش! مگر نه
اینكه بنیاد
تصوف، بر زهد
و فقر و قناعت
و ریاضت و
امثال آن نهاده
شده است؟پس امام
جعفر صادق با
آن زندگى پر
تجمل، آن
لباس
ابریشمین و
پالتو پوست
گرانقیمت خز پوشیدن، و آن
هدایاى بى حد
و حساب
و كنیزكان
زیبارو که
مکررا ًاز
خلفاى عباسى
همچون سفاح و
منصور
دوانقى
دریافت می
کرد كجا؟! و
قطب و مرشد و
پیر تصوف
بودنش
كجا؟! اگر
جعفر بن محمد
صادق، پیر و
مرشد و قطب
دراویش می
بود، اولاً
مسلمانى او
مورد شك و
تردید قرار
می گرفت، زیرا
اصل بنیادى
فلسفه تصوف
بر وحدت وجود
بنا نهاده
شده و این
مسئله از دید
شریعت اسلام(توحید) كفر
محض است.
ثانیا در
چنین صورتی
معلوم مى شود
داستان آن
فقر و قناعت و
بى نیازى كه
اقطاب تصوف
اینهمه به آن
مى نازیدند و
فخر مى
فروختند، مانند
داستان فقر و
قناعت و بى
نیازى جعفر
ابن محمد صادق بوده
است، و بدا به
حال چنین
تصوفی! البته
براى هر
انسان
هوشمندى
روشن است، كه
این ترفندها
صرفاً براى
گریختن از
چنگ متشرعین
متعصب
و
قشری مسلک
بوده است که
همواره در پی
آزار و اذیت
پیروان تصوف
بودند. وگرنه
محمد باقر و
جعفر صادق و
على ابن موسی، چه
ربطى به تصوف
دارند. به
همین گونه
گنجاندن
شریعت در اصول
اولیه
سیر
و سلوك را
نیز باید جز
ترفندهای
این طایفه
گذاشت. زیرا
هیچ خردمندى
نمى پذیرد كه
بتوان طریقت و
شریعت را در
یک قالب ریخت.
براى اثبات
این گفته، كافى
است، فقط این
بیت از
مولانا را
بیاد
آوریم،آنجا
كه مى گوید: ما ز
قرآن مغز را
برداشتیم پوست
را پیش خران
بگذاشتیم مگر
این گفته از
دید اسلام
كفر
نیست؟یعنى چه؟كدام
قسمت قرآن
سهم تصوف و
دراویش و
اقطاب
آنهاست و
كدام قسمت آن
سهم
خران؟مگر قرآنى
كه مطابق
گفته پیغمبر
اسلام كلیه
آیاتش از طرف
خدا نازل
گردیده است،
یک قسمتش مغز
بوده و مال
آقایان
دراویش
بیکاره و بى
مسئولیت؟ و
قسمت دیگرش
پوست بوده و
مال مردمان
خر؟ و یقیناً این
مردمان خر
كسانى هستند
كه به دنبال
تصوف نرفته
اند و به لباس
درویشى در
نیامده اند و
مرید فلان قطب
و بهمان پیر
نشده اند. اگر
بخواهیم از
این گونه
نمونه ها
عنوان كنیم
یا كلمات
قصار بعضى از
اقطاب آنان
مثل،«سبحانى
ما اعظم شأنى
ِ»
بایزید و« انا
الحق ِ» حلاج
و جز این ها
را تفسیر
كنیم،
خود
حكایتى
خواهد شد.
و
اما مكتب
خیام! این
مكتب فلسفى،
به دلیل
ماهیت خاص
خود، مدتها
به صورت مخفى
به حیات خود
ادامه مى
داد، و از ترس
تركان متعصب
و اهل حدیث و
فقه، درقرن
پنجم هجرى،
جز اصحاب خرد
و احباب
یکرنگ، كسى
از وجود آن و
بنیان گذارش
اطلاعى
نداشت. با
نگاهى به
اوضاع و
احوال قرن
پنجم هجری
دلیل
مخفى نگاه
داشتن این
مكتب روشن مى
گردد. قرن پنجم
هجری در تب
دیانت مآبى
غوطه مى خورد
و تفتیش
عقاید جان
مردمان، به
خصوص
اهل خرد را به
لب آورده بود. هر
یک از اصحاب
علم و دانش و
حكمت از ترس
محدثان و
فقیهان قشرى
كه رگ خواب
تركان
مسلمان نما
را در دست
داشتند، از
ورود به
مقولات علمى
و فلسفى كه با
معتقدات
تعبدى
قشریون
ناسازگارى
داشت، تبرى
مي جستند. چنانچه اندکی
بیشتر
به اوضاع و
احوال این
قرن آشنائى
پیدا كنیم به
دلایل مخفى
ماندن این
مكتب پى
خواهیم برد.
زیرا این قرن
یکى از
تاریکترین و
پر حادثه
ترین قرون
اسلامی به
شمار مى رود،
و در عین حال،
دورانی است
كه گروهى از
پرآوازه
ترین مردان
تاریخ ساز
جهان اسلام
در آن به سر
مى بردند. اگر
چه از اوایل
قرن چهارم
دگرگونى هاى
عالم اسلام
شروع شد، ولى
بیشتر حوادث
مهم در قرن
پنجم رخ داد،
و به قرن ششم
كشیده شد. از
جمله : ـ در این
قرن، بغداد
مركز خلافت
اسلامى در
محاصره دو
قدرت قوی تر
از خود قرار
گرفته بود. در
غرب فاطمیون
مصر و در شرق
تركان
سلجوقى.
یعنى، ممالك
اسلام به سه
قسمت مجزا
تقسیم شده
بود، و اگر
امویان
اندلس را هم
به آن اضافه
كنیم، ضعف
مركز خلافت
كاملاً آشکار
خواهد شد:
ـ
فاطمیون مصر
كه با تمام
نیرو در
تضعیف قدرت
خلفاى بغداد
مى كوشیدند و
ضربات سختى
به پیکر
فرسوده
خاندان
عباسى مى
زدند،
خود نیز مى
رفتند تا به
دست صلاح
الدین ایوبى
كرد نژاد كه
مى بایست با
صلیبیون مسیحی
دست و پنجه
نرم كند،
منقرض شود. - حكومت
مقتدر تركان
سلجوقى
ایران را
وزیر اعظمى(خواجه
نظام الملك
طوسى) اداره
می کرد،كه
تالى او را در
هیچ یک از
حكومت هاى
مشابه، چه
قبل و چه بعد
از آن
پیدا نمى
كنیم. وزیر
اعظمى كه در
جواب پیغام
پادشاه
مقتدرى
همچون ملك
شاه سلجوقى
كه مى گوید: - «اگر مى
خواهى
بفرمایم
دوات از پیش تو
برگیرند.» با
گردنفرازى
پاسخ مى دهد: -«دولت
آن تاج به این
دوات بسته
است، هرگاه
این دوات
بردارى آن
تاج بردارند». وزیر
اعظمى كه دین
و دولت هر دو
را به دست
کفایت خود
دارد، و
شوكتى به
حكومت
سلجوقیان
بخشیده است
كه هیچ یک از
حكومت هاى
ترك تا آن
زمان به چشم
ندیده بودند.
ـ در
این هنگام
است، كه
خداوند
الموت(حسن
صباح) بر صحنه
ایران تاخت و
تاز می کند و
چنان روزگار
را بر دشمنان
خود سیاه می
سازد كه از
ترس فدائیان او، آب
خوش از گلوى
هیچ
قدرتمندى
حتى
پادشاهان
پائین نمى
رود. مرد
جسوری که یک روز
در حضور
فرستادهء
ملك شاه كه
برای رساندن
پیغام
پادشاه خود
نزد خداوند
الموت آمده
بود، با دو
فرمانی که به
دو فدائى می
دهد«یکى از
آنان با خنجر
شكم خود را می درد
و دیگری خود
را از برج
قلعه به زیر
مى افكند، و
هر دو مى
میرند».
آنگاه به
رسول ملك شاه
مى گوید،
برگرد به
پادشاهت بگو :
-«من
هفتاد و پنج
هزار فدائى
نظیر این دو
دارم كه در
سرتاسر مُلك
ملك شاه پراكنده
اند». یک بار
دیگر نیز
خنجر زهر
آلوده ای را
هنگامی که
سلطان سنجر
جانشین ملك
شاه، در خواب
بود، دركنار
بالش او
همراه با این
پیام،
خداوند
الموت بر
زمین فرو مى
كنند :
ـ «آنكس
كه كارد را
اینگونه بر
زمین درشت
فرو مى كند،
به سینه نرم
سلطان هم
تواند نشاند». كه
معلوم است،
چه اثرى، در
پى داشته و چه
ترسى بر دل
سنجر نشانده
است.
ـ در
گیر و دار این
كشمكش ها و زد
و خوردهایی است
که به
فرمان خواجه
نظام الملک
طوسی پایه
نظامیه ها در
نقاط مختلف
عالم اسلام
گذاشته می
شود. در
بغداد که
مركز خلافت
اسلامی است،
بزرگترین
مركز فرهنگى
اسلام«نظامیه
بغداد» بر پا
مى شود، و
اُعجوبه اى
بنام «امام
محمد حامد
غزالى»بزرگترین
و قویترین
فقیه و
متكلم، عالم
اسلام، به
مقام ریاست
این نظامیه
تکیه می زند.
امامی
که با
تکیه بر
حمایت خواجه
خود، نظام
الملك، تیغ
قلم را از
نیام بر مى
كشد و
گستاخانه به
جنگ فلسفه و
حكمت مى رود،
و كتاب «تهافت
الفلاسفه» را
در رد عقاید
حكما و
فلاسفه مى
نویسد، و اهل
فلسفه را به
خاطر اعتقاد
آنان نسبت
به «قدیم
بودن عالم» و «باور
آنان به
اینکه خدای
تعالی به
جزئیات حادث
از سوی اشخاص
احاطه علمی
ندارد» و نیز «به
گناه آنکه معاد
جسمانى را
باور ندارند»، به
تازیانهء
شریعت می
بندد و به
اتهام كفر
مى كوبد.
فتوی صادر می
کند و قتل
آنان را واجب
می شمرد، بی آنكه
كسى را یاری
آن باشد که
پاسخی دهد یا
به وی اعتراض
کند. اگر
چه دهه ها
بعد از مُرگ
غزالی و بر
چیده شدن
بساط حکمت و
فلسفه در
عالم اسلام،«ابن
رشد»
اندلسى به
نجات فلسفه و
حکمت مى
شتابد، و در
رد«تهافت
الفلاسفه»
غزالى «تهافت
التهافت» را
مى نویسد تا جان
تازه ای به
حكمت و فلسفه ببخشد.
اما تلاش او
نیز بی نتیجه
می ماند،
زیرا فلسفه
و حکمت چنان
از صحنه
زندگی
مسلمانان
خارج و کفن و
دفن شده بود
که با دهها «تهافت
التهافت» هم
زنده شدنی و
قابل بازگشت
نبود.
ـ قرن
چهارم و پنجم
و ششم،
قرونى هستند
كه سخت ترین
نوع احتناق و
تفتیش عقاید
بر عالم
اسلام
حكمفرما
بود، و حكما و
فلاسفه
شدیدترین
آسیب ها و
صدمات را از
طرف اهل حدیث
و فقه و
متشرعین
قشرى تحمل می
کردند. به
عنوان
نمونه، حدود
یک قرن قبل از
خیام، حسین
بن منصور«حلاج»را
به خاطر یک
جذبه
صوفیانه به
دار كشیدند.
چند دهه قبل
از خیام، ابن
سینا از ترس
محمود و پسرش
مسعود غزنوى
از این شهر به
آن شهر فرار
مى كرد و می
کوشید تا
جان خود را از
شرّ این
دو سلطان ترك
غازى نجات
دهد. نیم قرن
بعد از خیام
نیز دو تن از
فاضلترین اندیشمندان و
بزرگترین
عارفان كه
یکى از آن دو(شهاب
الدین
سهروردى، شیخ
اشراق) به
یقین در زمره
افتخارات
ایران و جهان
است و چنانچه
دژخیمان جان
او را در
جوانى
نگرفته
بودند، بى شك
از متفکران
بى نظیر عالم
بشریت مى شد،
و دیگری(عین
القضاه
همدانى)عارف
بزرگ را به
تحریک فقها و
محدثین به
طرز فجیع و
ناسزاوارى
به قتل مى
رسانند تا
پس از آن
هیچکس جرات
نیابد که
برخلاف
شربعت مطلبی
بنویسد یا
سخنی بگوید. با این
اوصاف معلوم
است كه با وجود
جلوه هاى پر
جاذبه ای که
مكتب خیام از
آن برخوردار
بود، چرا این
مكتب در کلیت
خود به صورت
یک سیستم
فلسفى در
نیامد؟ فلسفه
خیام و سیستم
فكرى او را در
كجا باید
جستجو كرد؟
آیا به
جزآنچه تا به
امروز عنوان
شده، یعنی
غیر از رساله
جبر و مقابله
و رساله
در باب
مشكلات
اقلیدس و
میزان
الحكمه در
ریاضیات، و
رسائل
كوتاهى از
نوع رساله
كون و تكلیف
در علم كلیات
و تحقیق معنى
وجود، یافت
نمى شود؟ این
نوشتجات
بیشتر علمى و
فقهى هستند،
تا ارائه
کننده یک مکتب
فلسفی. پس به
خاطر كدام
نوشته
های
فلسفى، خیام را
حكیم و
فیلسوف و تألى
پور سینا مى
دانستند؟ به
خصوص
اینكه در
زمان حیاتش
هنوز
رباعیات او
آشكار نشده
بود..
آیا
این فکر به ذهن
انسان خطور
نمی کند كه شاید
خیام
نیز
آثار
فلسفى داشته
است؟ آیا
كتاب های
فلسفى او نیز از
میان برده نشده
است؟همانند
بسیاری کتاب
های فلسفى
دیگری كه در
طول تاریخ به
آتش كشیده
شده، یا
آنها را به آب
شسته و یا
زیر خاكها
دفن و نابود كرده
باشند؟آیا
نوشته هاى
خیام نیر
سرنوشتى
نظیر كتاب (رد
نبوت) امثال
محمد بن
زكریاى
رازى، پیدا نكرده
است؟ جاى
هیچ شكى نیست كه
به صورت علنى
مكتب خیام در
كشورهاى
اسلامى
هیچگاه بخت
مطرح شدن را
نداشته است.
مكاتبى
همچون
اسماعیلیه و
تصوف مى
توانستند
مدتها در
پناه تقیه با
محدثین و
فقیهان
كجدار و مریز
رفتار كنند و
از این طریق
زنده بمانند
و نیز با وصل
كردن مكتب
خود به شریعت
تداوم حیات
خود را تضمین
کنند، و در
صورت لزوم
همچون
فرزندان شیخ
صفى الدین
اردبیلى،
لباس تصوف را
به لباس تشیع
مبدل كنند، و به
مراد خود برسند.
اما مكتب
خیام و مکتب
زندقه دو
مكتبى
بودند، كه
علناً و
عملاً با
اسلام و
مبادى
بنیادى آن
مخالف بودند،
و
همانطور كه
مى دانیم، در
طول تسلط
اعراب بر
ایران و نیز
در دوران
حكومت مذهبى
صفویه و پس از
آن همواره
تحت تعقیب و
مورد آزار و
شكنجه قرار
می گرفتند یا
با مرگ مواجه
می شدند.
پژوهشگرانى
كه در آثار
خیام مطالعه
كرده اند،
همگى
معتقدند كه
از خیام جز
تعداد معدودی
رباعى كه
گوهر فکر و چکیده
فلسفه
اوست، چیز
دیگر بجا
نمانده است.
با اینهمه
محدثین و
فقها و
واعظان
قشرى، در همه
دورانها به
هزار و یک
بهانه متوسل
مىشدند تا از
انتشار
افكار و
اندیشه هاى
او در قالب یک
مكتب و یک
سیستم فلسفى
در میان مردم
جلوگیری
کنند. چرا،
براى
اینكه خیام بر
خلاف امثال
پور سینا كه
با كنایه و راز
و رمز
گوشه هائى از
حقایقی را
آشکار مى
كردند، كه
جز برای
گروهى اندك(خواص)
قابل درک و
فهم نبود.،
دانش
خود را به
زبان ساده و
صریح، در
شعر روانی
چون رباعیات
به جامعه
ارمغان كرده
است. چه كسى
مى تواند
بگوید كه
باید حتماً
عالم بود و
حكیم بود و
حكمت و فلسفه
دانست تا
معنای این
رباعی را
فهمید؟ : گویند
كه فـردوس
بـرین خواهد
بود و آنجا
مى ناب و حور
عین خواهد
بود گر ما مى
و معشوق
گـزیدیم چه
باك چـون
عاقبت كـار
چنین خواهد
بود خیام
فلسفه اش را
به زبان ساده
و قابل فهم و
درك همگان
ارائه
كرده است به
شکلی که حتی
برای انسان
های عامی و
عادی نیز
قابل درک است، و
این همان
چیزى است كه
متشرعین
كاسبكار و
محدثین حدیث
فروش و
فقیهان
ریائى را خوش
نمى آمد. كتب
امثال
زكریاى رازى
را مى شد به
قیمت های
گزافی خرید و
سوزاند و از
میان برد،
ولى با
رباعیات
خیام چه مى شد
كرد؟ رباعیات؛
كتاب نیست!
انسان نیست!
معبد و
نیایشگاه
نیست! كه بشود
سوزاند یا به
دار كشید یا
آن را ویران
ساخت.
رباعیات
اندیشه است،
فلسفه و حكمت
است، منطق و
برهان است، ایجاد
كننده شك و بر
انگیز نده
تردید است، و
مهمتر از
اینها، شعر
است. نه شعری همچون غزل
و قصیده و
مثنوى كه به
خاطر سپردن
آنها آسان
نباشد،
بلکه، شعری
کوتاه و روان
در قالب
رباعى است.
یعنی ترانه
ای که به
حافظه سپردن
آن با دو یا سه
بار تكرار
حتى برای یک
انسان بى
سواد عامى
نیز کار ساده
ایست و به راحتی می
شود آن را به
دیگران
منتقل کرد. با شعری
اینگونه
کوتاه و روان
و جذاب چه می
باید كرد؟ بیش از
صد سال طول
كشید تا بذرى
كه خیام افشانده
بود به بار
نشیند. یک
رباعى بعد از
نود سال در
كتاب امام
فخر رازى
پیدا شد. دو
رباعى
دركتاب
مرصاد
العباد نجم
الدین دایه
یافتند. یک
رباعى در
جهانگشاى
جوینى و یک
رباعى در
تاریخ گزیده
و یکی در
فردوس
التواریخ،
تا برسیم به
دویستمین
سال پس از مرگ
خیام كه
سرانجام در
مونس
الاحرار
سیزده رباعى یک
جا از
خیام درج می
گردد.
اینكه
اولین رباعى
خیام بعد از
نود سال در
كتاب امام
فخر رازى (التنبیه
على بعض
اسرار
المودعه فى
القرآن
العظیم)، ذکر
شده، نشان
دهنده اینست
كه در طول نود
سال،
رباعیات
خیام در همه
جا پخش بوده، اما
كسى جرأت و
جسارت
انتشار آنها
را نیافته
بود. بدین
گونه که رباعیات
خیام فقط
دهان به
دهان مى
گشت و همه جا
خوانده مى شد. صد سال
پس از مرگ خیام
دیگر آن
اوضاع و احوال
پیشین
دگرگون شده و
وحشت از فقها
و واعظان
فروکش کرده
بود. دوره
ترکتازی و
بگیر و ببند
آنها نیز
کمابیش
به سر آمده
بود. در
دوران جدید
هیبت و قساوت
چنگیز، دیگر
به
متشرعین
قشرى مجال
نمى داد تا
درپی
رباعیات
خیام به این
سو و آن سو بروند
و مثل دوره
های پیش
بازار تکفیر
خود را رونق
دهند و كسانى را
كه
دم از فلسفه و
حكمت مى زدند
به تهمت كفر و
الحاد و
زندقه مورد
آزار قرار
دهند، به
دار بکشند یا
مثله کنند و یا
به
آتش بسپارند. زیرا
سرکردگان
این قوم یا در
لاك خود فرو
رفته بودند، یا
مانند نجم
الدین رازى
زن و فرزندان
خود را بى
سرپرست و به
امان خدا در
میان
ویرانگری
های
خانمانسوز
مغول ها رها
كرده بودند
تا خود
جان
را به سلامت
از این دربار
به آن در بار
برسانند. همین نجم
الدین رازی است
که از
آستان خلیفه
عباسی به درگاه
ملک
سلجوقی
می
رفت تا تنها
كتاب خود(مرصاد
العباد)را در
آن واحد هم به
خلیفه و هم به
سلطان هدیه
کند.
در آن
دوران بود كه
آرام آرام،
آن دسته از
رباعیات
خیام که جان
سالم از
حوادث به در
برده و سینه
به سینه نقل
شده و محفوظ
مانده بودند،
بیشتراز پیش
سر زبان ها
افتادند و از
همان زمان
بود که روز به
روز بر تعداد
آنها افزوده
شد. در مورد
رباعیات
خیام
تحقیقات
زیادى شده
است و درآن
میان چهار
تحقیق
محققانه
وجود دارد كه
عبارت اند از
پژوهش هایی
که صادق
هدایت،
ذكاء الملك
فروغى، على
دشتى و محمد
على بهرامى
انجام داده
اند. با توجه
به این پژوهش
ها تعداد
رباعیات
اصیل خیام را
چنین
می یابیم: صادق
هدایت، یک
صدو چهل و دو (142)
رباعى،
ذكاء الملك
فروغى، یک صد
و هفتاد و هشت (178)
رباعى، على
دشتى، هفتاد
و چهار (74)
رباعى و محمد
على بهرامى
یک صد و سى و
هشت (138)
رباعى. در
حالیکه
امروزه قریب
دو هزار
رباعى به نام
خیام در كتب
مختلف درج
است كه تعداد
زیادی از
آنان کاملاً
به شیوه
رباعیات
خیام سروده
شده و با
رباعیات
اصیل خیامی
كوس برابرى
مى زنند. ولى
اكثر محققین
معتقدند كه
بیش از شصت
الى یک صد عدد از
این رباعى ها
از آن خیام
نیستند.
البته همین
محققین منكر
این هم
نیستند كه به
احتمال قوى
دهها و شاید
هم صدها
رباعى اصیل
خیام نیر در
طى قرون به
دست دشمنان
او یا به
وسیله مردم نا
آگاه و یا در
اثر تصادف و
اتفاق از
میان رفته باشد. با
اینحال، از نظر
بحثی که ما آغاز
کرده ایم،
آنچه مهم است، اینست
كه:
- خیام
نیز همچون همه
فیلسوفان،
فلسفه خاص
خود را
داشته، ولى شرایط
زمانى و مكانی،
دوران مناسبی
برای نشر
افكار
واندیشه هاى
فلسفى او
نبود. لذا شرط
بلاغ و
مصلحت
روزگار را در
آن دیده
بود که افكار
و اندیشه هاى
خود را در
قالب شعر(رباعى)
عرضه کند و
آنها را به
محارم و
احباب و
یاران مورد
اعتماد خویش
بسپارد
تا در
موقعیت
مناسبی، امکان
انتشار آن ها فراهم
گردد. این اصل
مطلب است و تا
آنجائی که
قرائن و
شواهد نشان
مى دهند،
خیام جزو
معدود
فیلسوفان
ایرانى است كه
فلسفه خود را
بى پرده
ارائه داده
است. امثال
زكریاى رازى
که در قرن
سوم هجری با
شهامت و
گستاخى
افكار فلسفى
خود را مطرح
می کردند، در
جو احتناق
قرن چهارم و
پنجم هجرى
پیدا نمى
شدند و بخصوص
در
قرن پنجم
هجرى شرط عقل
حكم مى كرد كه
از ورود به آن بخش از
مسائل فلسفى
كه مغایر با
احكام شریعت
بودند خوددارى
گردد. در چنین
اوضاع و
احوالى،
خیام جز آنکه
فلسفه خود را
به دوستان
نزدیک و
محارم خاص
خود بسپارد
چاره اى
نداشت. اگر
بعد از دویست
سال مى بینیم
که افكار و
اندیشه هاى
او آرام آرام
نمو می کنند و
توسعه می
یابند، به
واسطهء
خردمندى
پیروان خیام
است كه
مكتب او را در
شرایط
مناسبی که پیدا
شد
نشر داده اند.
یکى از
شگفتى هاى روزگار آن
است كه خیام
تنها
سراینده اى
است كه
اینهمه رباعی
به
نام او جعل
شده
است. در
میان صدها
شاعر با نام و
نشان
ایرانى، از
هیچكدام از
آنها چنین
استقبال بى
نظیرى صورت
نگرفته است،
آیا این امر
نشان دهنده
جاذبه مكتب فکری
و فلسفی خیام
نیست؟ افكار
و اندیشه هاى
خیام به
عنوان یک مكتب
و مشرب فلسفى
مورد قبول و
پذیرش مردم
قرار گرفته
است، بدون آن
که در شکل و
قالب یک
سیستم فلسفی
عرضه شده
باشند. وجود اینهمه
رباعى که به
خیام نسبت
داده شده
است، نشان
می دهد که اندیشمندان
بسیاری از
مكتب او
پیروى مى
كرده اند، و
چنانچه آن
گروه از
شیفتگان وی
را که ذوق
سرودن شعر
نداشتند و
نیز کسانی را
كه اشعار
مکتوب از
آنان بر جای
نمانده است
در نظر
آوریم،
طرفداران او
در دوران های
متمادی شامل
ملیون ها
انسان خواهد
بود.
ما در
اینجا از
شاعران
نامدارى
همچون حافظ
سخن نمی
گوییم كه در
اشعارخود به
استقبال ترانه
های خیام
رفته است،
همچنانكه از
سعدى و
مولانا و
امثال آنها
نیز حرفى نمى
زنیم. منظور
ما كسانى هستند كه
به تأثیر از
ترانه های
خیام و
اندیشه های
وی کوشیده
اند تا همچون
خیام،
افكارشان را
در قالب شعر
عرضه کنند. خیام
كیست و چه مى
گوید؟ اكثر
كسانى كه در
افكار و
اندیشه هاى
او تحقیق
كرده اند،
خیام را دهرى
مذهب دانسته
اند. اگر مذهب
دهرى را
مترادف با
مسلك
طبیعیون
بگیریم و
معادل با
آراء
کسانیکه به
قدیم بودم
عالم اعتقاد
دارند، بنظر
من دهرى بودن
خیام را می
باید
به گونه ای
دیگر معنا
کرد،
زیرا
خیام در
بنیاد، منكر
وجود آن
مدبرى نیست
كه آفرینش كل
هستى به او
منسوب است. خیام
به صراحت مى
گوید كه عقل او
اجازه
ورود به چنین
مسائلى را به
وی نمی دهد. به
همین علت نیز
هیچگاه ـ چه
مستقیم و چه
غیر مستقیم ـ
منكر خدا نمی
شود. مهمتر
از
همه اینکه
اصولاً به
چنین مسائلى
توجه ندارد. چه
بسا در این
مورد خاص تحت
تاثیر مکتب و
فلسفه بودا
قرار داشت.
یعنی به همان
گونه که بودا
نیز کاری به
کار خدا
نداشت و
تلاشش را
برای بهبود
زندگی انسان
ها صرف می
کرد، خیام
نیز می کوشید
تا نظر
انسانها را
به زندگی این
دنیایی خود
جلب کند
وآنها را
برای بهره
بردن دو روزه
عمر فرا
بخواند..
ماهیت
فلسفه خیام
جدال با خدا
نیست. او با
حرف و حدیث هایی
که در باره
خدا گفته و
مشکلاتی که
به نام خدا
برای زندگى
انسانها
بوجود آورده
اند، سر
جدال دارد. خیام
مى گوید، خدا
یا هر عنصر
و نیروی
دیگری كه مرا
به وجود
آورده است،
همو
وسائل
وابزاری را
فراهم كرده
است كه می
باید در زمان
حیاتم از
آنها بهره
مند گردم.
چنانچه در
جاى دیگری و
در دنیاى
دیگرى نیز
چیزهایى
برای من در
نظر گرفته
است، چه
بهتر، دستش
درد نکند،
سپاسگزاراو
نیزهستم، ولى
این وعده ها
به امروز من
ارتباطى
ندارد. من
همین دم
کنونی را
باید دریابم
و از زندگیم
لذت ببرم و از
غم و غصه و درد
و رنج و ... دورى
گزینم.
مى
بینیم كه در
چنین فلسفه
ای نه از خدا سخنی
در میان است و
نه ایرادى بر
او می
گیرد. به
زبان دیگر، اصولاً
خدا طرف دعوای
او
نیست و كارى
به كار خدا
ندارد. از
طرف دیگر مشكل
او مشكل قدیم
و حادث بودن
عالم هم نیست.
گرفتارى او
اینست كه
گروهى، و آنهم
گروهى نادان
یا فریبكار
مانع از آنند
که انسانها
به درستی و
نیکی از
امكاناتى كه
برای آنها در فراهم
است
بهره مند
گردند. وهمانها
همواره
مى كوشند تا انسانها را
وادارند كه
به امید های
واهى دل خوش
دارند و به
وعده هاى
نسیه خویشتن
را از مزایاى
نقد و قابل
دسترس زندگى
محروم سازند.
خیام
با این گونه
آدم ها و با
این گونه
برداشت ها سر
ناسازگارى
دارد، نه با
خدا و نه
با حكمتى
كه بنیاد
هستى بر آن
نهاده شده
است.
اگر هم
گاهگاهى به
صورت جسته و
گریخته
اشاراتی به
چنین زمینه
هایی دارد،
قصدش تخطئه
كردن افكار و
اندیشه های
واهی
است كه در
میان مردم رایج
كرده و بدین
وسیله انسان
ها را به بند
کشیده و به گمراهى
افکنده اند.
دهرى
بودن خیام را
باید به این
معنی پذیرفت
که وی در مقام
یک دانشمند
علوم دقیقه
ازهمان گونه
بینشی
برخوردار
بود که
صاحبان دانش
امروزی
دارند. بینشی
که بودن یا
نبودن خدا را
از بیرون
ازحوزه
دانش و
مطالعات و
پژوهش های
علمی خود می
بیند و کوشش
های خود را
یکسره
درخدمت دانش
خود و نتایج
ملموسی كه از
آن حاصل مى
شود،
قرار
می دهد.
خصوصاً این
نکته برای ما
روشن تر می
شود، هنگامی
که درنظر
آوریم که
خیام یکی از
برجسته ترین
دانشمندان
عصر خود بوده
و به ویژه یکی
از بزرگترین
ریاضی دانان
تاریخ جهان
است.
دانشمندی
نامدار و
بزرگی که
مراجع علمی
غرب در همین
سال های اخیر قرن
پنجم را به
افتخار او
قرن خیام
نامگذاری
کرده اند.
در
جهان امروز،
حتی اگر
دانشمندی
اصل انواع را
دقیقاً بدان
گونه كه
داروین مطرح
کرده
نپذیرد،
با
اینهمه
خواهد
پذیرفت که
آفرنش جهان
به شکلی که در
تورات مطرح
می شود قابل
پذیرش نیست. امروزه
دیگر بر همه
دانشمندان
روشن است که
براى پى بردن
به اصل و نسب
انسان، می
باید به
گذشته
های
خیلى
دور
رفت و داستان
تحول و تطور و
تکامل حیات
را از
روزگارانی
آغاز کرد که
موجود تك
سلولى حیات
خود را آغاز
کرده بود تا
در مسیر
تکاملی خود
به انسانی که
ما می شناسیم
تحول یابد. دانشمندی
که ازچنین
بینشی
برخوردار
باشد،
پیرو هر
آئینى مى
تواند باشد،
مسلمان، مسیحى،
یهودی،
زردشتى و...
اصولاً وجود
دین و مذهب
براى بک
دانشمند
بیرون از حیطه
دانش ها و
علومی است
که وی به آنها
می پردازد.
او به دنبال
دانستن است و
در پى آگاه
شدن به اسرار
هستى
است
و در پی آن است
که نتیجه
دانش و
مطالعات و
دریافت های
علمی خود را
به جامعه
ارائه دهد. خیام، در
زمان حیات
خود توانست
فلسفه ناب و
استثنائى
خود
را
آنهم در در
دورانی که
احتناق به
شدت
حکمروایی
داشت از طریق
رباعیات
خویش به دست
تنی چند از
یاران یکرنگ
و جمعی از
اصحاب
خرد و ارباب
حكمت بسپارد.
با این امید
كه آنان نیز
به نوبه
خود بتوانند
با بهره گیری
از شرایط
مناسب و
موقعیت هایی
که دست می
دادند، از شعله
های این
رباعیات
چراغ ها و
روشنائى های
آینده را
برافروزند و
مردم را از
شرّ موهومات
و خرافات
رهائى بخشند.
تاریخ
جهان نشان می
دهد که در هیچ
زمانى و در
هیچ سر
زمینى، حكیم
و فیلسوفى
چون خیام پا
به عرصه
وجود
نگذاشته است. مطالعه
در سرگذشت و
آثار وی
تمایز آشکار
خیام را با
دیگر
اندیشمندان
و فلاسفه پیش
و پس از وی بر
ما آشکار می
کند. خیام،
با مكتب و
فلسفه
استثنائى
و جهانشمولی
ای که عرضه
کرد، به یقین
نه فقط به
ایرانیان كه
به مردم
سراسر جهان و
به تمام
دوران ها
تعلق دارد. وی
همان گونه و
به همان
اندازه كه در
ایران شهرت و
پیرو دارد،
در میان ملل و
اقوام دیگر
نیز دوستدار
و پیرو دارد. پیروانى
كه او را هم در
مقام یک«پیام
آور»
علم، و
هم
او را
در جایگاه یک
مرشد، پیر،
قطب و یک
راهنمای
زندگى خویش
مى دانند و
همچون
انسانی بزرگ
و استادی
کامل به وی
حرمت مى
گذارند. مكتب
خیام
پناهگاه
فكرى همه
كسانى است كه
در كار خود و
در کار جهان و
هرچه در آن هست
سرگردانند.
فلسفه خیام
آرامبخش
روان آنهایی
است كه
پیچیدگی ها و
گیر و گرههای
هستی آنان را
به خود مشغول
می دارد، اما
در عین حال به
پاسخ ها و
توجیهاتی که
برای آنان
تدارک دیده و
رایج کرده
اند دل نمی
سپارند و نمی
توانند آنها
را بپذیرند.
از این رو به
دنبال
گریزگاهی
هستند تا
بدان وسیله
خود را از چنگ
موهومات و
خرافات نجات
دهند. مكتب
و
فلسفه
خیام همان
روشنائى
روحپرورى
است كه در
پرتو آن مى
توان از
افکار
گذشتگان و
تار و پودی که مکتب
هاى بى
محتواى
ادیان به گرد
ذهنیت
آدمیان
تنیده است
نجات پیدا
كرد. و همه قصه
هاى موهوم و
خیالات پوچ و
بیهوده را به
کناری نهاد. مكتب و
فلسفه
خیام وسیله
اى است كه
مىشود با
توسل بدان،
پیچیدگی های
ادیان و
مذاهب را
به ذربین
خِرد کاوید و
احكام تعبدى
و جبرى و بى
منطق آنان را
بر ملا كرد و
از آنها دوری
جست. مكتب و
فلسفه خیام
دلنشین ترین
پاسخ ها را به
مسائل اساسی
و وجودی
انسانها
ارائه میدهد.
مسائلی
همچون زندگى
و مرگ،
بهشت
و جهنم و
خیر
و
شر
و...یعنی کلیه
درگیریهای
بنیادینی که
ذهن بشر را
همواره به
خود مشغول
داشته و
مشغول خواهد
داشت.
کوتاه سخن
آن که «فکر می
کنم زمان
آن فرا رسیده
رسیده است كه
پیران قوم و
فرزانگان
جامعه
ما با دیدى نو،
افکار و
اندیشه های
خیام را
بازبینی و
بررسی کنند،
او را از نو
بشناسند و
به مردم
ایران و جهان
بشناسانند.
پاریس
1367- هوشنگ معین
زاده مجلس
خیام در
کتاب «بشارت،
خدا به
زادگاهش باز
می گردد»
........ پس از
شنیدن سخنان
ابن سینا و
تنی چند از
فیلسوفان
مشائی، جمع
آنها را ترك
كردیم و به
سیر و سیاحت
خود ادامه
دادیم تا
اینكه در طی
راه چشممان
به جمع دیگری
افتاد كه
خیام و
ابوالعلاء
معری صدر
نشین این جمع
بودند. با دیدن
این دو
فرزانهٌ
خردمند به
شعف افتادم و
از شیطان
خواستم كه
توقفی نیز در
جمع این دو
فرزانهٌ
نامدار
داشته باشیم.
شیطان با
خشنودی
پیشنهاد مرا
پذیرفت و به
نزد این
فرزانگان
رفتیم و در
كنارشان
نشستیم. خیام
بعد از ابراز
خشنودی از
حضور شیطان،
رخصت خواست
كه صحبت های
خود را برای
دوستانش
ادامه دهد. شیطان
با خوشحالی
گفت:
دوست ما
مشتاق دیدار
شما بود، چه
بهتر كه
سخنانتان را
نیز بشنود. خیام
گفت : یکی از
دوستان
پرسیده است
كه چرا ما بر
خلاف
فیلسوفان،
آنطور كه
باید به
فلسفه توجه
نشان نداده و
به آن
نپرداخته
ایم؟ در
پاسخ این
دوست باید به
چند نكته
اشاره كنم : نخست
اینكه بیشتر
وقت ما صرف
علوم،
بخصوص
ریاضیات و
نجوم می شد. در
این میدان ما
به قدر كافی
نو آوری كرده
ایم كه در
پیشرفت علوم
و فنون
سودمند
بودند. دیگر
اینكه در
عرصه فلسفه
پیشینیان
ما، مانند
فارابی و ابن
سینا و
دیگران به
قدر كافی سخن
گفته و نظریه
پردازی كرده
بودند. ضمن
اینكه در
عرصه
فلسفه با
محدویت هائی
كه متشرعین
برآن تحمیل
می كردند،
امكان جولان
دادن اندیشه
نبود. سه دیگر
اینكه ما با
همان
رباعیات
معدود
جوهر
اندیشه های
فلسفی خود را
مطرح كرده
ایم و چنین
بود كه بعد از
ما همین
رباعیات در
قالب شعر،
مكتب خاص
فلسفی خود را
پیدا كرد
تا
جائی كه نسل
های بعد از
ما، بی آنكه
حتی توجه
داشته باشند
كه پا به
عرصهٌ فلسفه
می گذارند،
این رباعیات
را زیر بنای
فكر و
اندیشهٌ خود
قرار دادند. نگاهی
به كثرت
رباعیاتی كه
بنام ما
منتشر شده و
خمیر مایه
آنها و روالی
كه گویندگان
این رباعیات
تعقیب كرده
اند، نشان
میدهدكه در
حوزه اندیشه
نیزكوشش ما
بی
ثمر نبوده
است. شاید
پایگاه ما در
حوزهٌ فلسفه
به جایگاه
استادمان
شیخ الرئیس و
دیگران
نرسد، اما
این نكته را
نادیده
نگیرید كه ما
فلسفه را بی
آنكه نامی از
آن برده
باشیم در
قالب شعر به
میان مردم
بردیم. اهمیت
كار ما وقتی
روشن تر می
شود كه می
بینیم نه
تنها خواص،
بلكه عامه
مردم از
فلسفهٌ ما
استقبال می
كنند. نسل های
بعد از ما تا
مدت ها،
آنقدر كه به
رباعیات ما
توجه نشان می
دادند، از
اهمیت قدم
هائی كه ما در
نجوم و
ریاضیات
برداشته
بودیم بی خبر
بودند. ارزش
و اهمیت راهی
كه ما در حوزه
فلسفه پیش
گرفته ایم و
قدمهائی كه
استاد ما،
ابوالعلاء
معری در این
راه برداشته
اند، با
استقبال
شایان توجهی
كه مردم از
این شیوه نشر
افكار و
اندیشه ها
كرده و می
كنند روشن می
شود. خیام
در دنباله
سخنان خود به
این نكته نیز
اشاره كرد كه :
هر
یک
از رباعیات
او چه به صورت
مجرد و چه در
مجموع یک
دستگاه
فلسفی است. با
این تفاوت كه
خواننده این
رباعیات به
جای
آموختن
فلسفهٌ
مدرسی، خود
نیز به
اندیشه می
افتد و در
افكار
واندیشه
هایش آنرا
تعبیر و
تفسیر و
تجزیه و
تحلیل میكند.
كاری
كه برعهده
فلسفه و مورد
نظر هر
فیلسوفی است. اهمیت
یک فیلسوف و
ارزش دستگاه
فلسفی او
منوط به آن
است كه
دیگران
درباره اش
بیاندیشند و
حاصل اندیشه
های خود را
عرضه كنند.
این همان است
كه قرن ها با
رباعیاتی كه
ما سروده ایم
انجام می شود..... مجلس
خیام را با
تحسین و
تمجید این
دانشمند
بزرگ و
اندیشمند
فرزانه ترك
كردیم. |