از
محمد اسماعیل
خراسانپور

مولانای
بلخ
ای که
مینازد
به نامت
باختر
ای که
گشتی
عارفانرا
راهبر
ای که سر نی
هویدا
ساختی
شورعشق
اندر
جهان
انداختی
عارف روشن
دل
و آتش
نفس
عاشق وارسته
از
دام
هوس
مجلس انس و
سما
آراستی
عارفانرا
پایکوبان
خواستی
ساختی از
جان فروزان
نارعشق
گرم
کردی از سما
بازار عشق
عشق را آذ
ینگر جان
ساختی
رمز هستی
را نمایان
ساختی
قرن ها باید
شدن
در بام
شرق
چون تو
سالاری بزاید
مام شرق
مثنویت
نردبان لاهوت
راست
مشعل راه
هدا ناسوت
راست
مثنوی دارد
ز
قرآن راز
ها
رازها
اندرز
ها
اعجاز
ها
مثنوی
افشاگر
پنهان
ماست
داستان روح
سرگردان
ماست
می برد
زینجا به شهر
پر زراز
تا کنی تفکیک
حق را از مجاز
تا شناسی
اصل اصل خویش
را
با خدای خویش
وصل خویش را
تا شود روشن
دوچشم جان تو
تا نماید جلوه
آن
آن
تو
تا بدانی ((تو همان
اندیشه ای
))
بر درخت
سبز گیتی
ریشه ای
تا بدانی
نیست آنچت می
نمود
تا بدانی هست
آنچت نیست بود
تا بدانی
رنگ ها
عاریتیست
اصل جمله رنگ
ها آخر یکیست
((پیش رو
بگذاشتی شیشه
ی کبود
زان سبب عالم
کبودت می نمود))
تا بدانی
فرق حال و قال
خویش
سستی
پندارو
استدلال خویش
تا بدانی
هرچه تو
پنداشتی
وانچه اندر
مغز خود
انباشتی
جز قیاس خام
و ویرانی نبود
یا که خود
تصویر بیجانی
نبود
تا بدانی
ضعف عقل و رای
خویش
تا بدانی حد و
مرز جای خویش
تا بدانی ما
زیک اصلیم و
زاد
با زبان دیگر
و نوع و نژاد
تا بدانی
نور نور دیده
هات
هست
از سر چشمهء
نور خدات
تا بدانی
مال و کام و
نام ما
نیست جز
زنجیر و دیو
دام
ما
تا بدانی
عالم پنهان
خویش
حکم فرمایان
قلب و جان خویش
آنچه
انجامش دهی
کار تو نیست
جز فرشته و
دیو
بادار تو
نیست
زو بود
تصمیم صلح و
جنگ ما
سوی کفر و دین
شدن آهنگ ما
دیو سوی خشم
و کینت می کشد
وان فرشته
سوی دینت می
کشد
کرده این دو
همچو سگ مارا
محار
ما بپنداریم
کز ما هست
کار
لیک ما را
هست زین تو
اختیار
تا یکی زین دو
به خود سازیم
یار
هرکه او
بشناخت خود
آگاه اوست
هر که او
برنفس حاکم
شاه اوست
مثنوی یک
بحر بی پایان
بود
پر زدر
حکمت و عرفان
بود
خانهء
دل را
چراغان
میکند
قصر
خودبینیت
ویران
میکند
ازجمادی
سوی
نامت می
برد
و
زنمایت سوی
انسان
میکشد
چون
شدی آدم
کشاند تا
فلک
تا
ببینی خویش
همسنگ
ملک
(( باردیگر از
ملک پران))شوی
((وانچه
اندروهم ناید
آن((شوی))
می
کشاند
زبتدا
تا
انتها
((
پله پله تا
ملاقات
خدا ))